تبليغاتX
غمنامه

غمنامه

زندگی انتظاری بیش نیست...

زندگی چیست؟ دگرگونی های پی در پی
گاه خوب، گاه بد و گاهی زشت
دگرگونی خوب مرا، رساند به اوج و نقطه ی پرواز
به جایی که در حسرتش بودند، به جایی که به آن میبالیدم
دگرگونی بد مرا، رساند به روزمرگی و بی هدفی ها
به تلف کردن وقت، شبها در خواب و روزها در رویا
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:49  توسط میثم.  | 

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم       زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:38  توسط میثم.  | 

دستت دارم

اي كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش كنم ، اي كاش

گل بودم تا يكي از غنچه هايم را به تو هديه مي دادم ای

کاش قطره اشکی بودم و از روی گونه هایت می گذشتم

و در گوشه ی لبانت جای می گرفتم و قطره قطره جمع

می شدم و همانند دریای بی کران می شدم و تو رادر

کام فرو می بردم .

اما افسوس ، نه بارانم نه نسيم و نه گل ، اما هر چه

هستم تو را

دوست دار م

-----------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:41  توسط میثم.  | 

 

لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با حترام سلامت می گویم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

 و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و

یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

 كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.

ولی نیافتمت.

از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.

 شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.

كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،

 نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و

 لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.

 همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.

 زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به

یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.

------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:25  توسط میثم.  | 

حرفهاي ما هنوز ناتمام.. تا نگاه می کنی: وقت رفتن

است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با

خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای

دریغ و حسرت همیشگی! ناکهان چقدر زود دیر می شود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:9  توسط میثم.  | 

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:11  توسط میثم.  | 

برای عشق:

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

                            عشق با نگاهی آغاز می شود

                                با لبخندی اوج می گیرد

وبا قطر اشکی به

پایان می رسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:37  توسط میثم.  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:48  توسط میثم.  | 

 

امروز از پشت نگاه پنهانی غروب

در آن زمان که سرنوشت آهنگ اعتماد را در ذهنم حکاکی می کرد

با شمارش معکوس ثانیه ها دلم در بی مهری سایه ها گم شد

انگار زمان از پس عینک دودیش به تماشای من ایستاده بود

چون در آن لحظه که خواستم آغوشت مامن تنهایم باشد

سرنوشت مهر جدایی بر دل من نگاشت

و آن زمان که خواستم آسمان بر شکست حرمت عاشقیم ببارد

او را از من دریغ کردند

تا کویر دلم با بغض های پی در پی دست و پنجه نرم کند

و اما زمانی که خواستم که پاییز

ترسیم کند روز وداع مرا

او را به تکرار برگریزان کشاندن

تا هر گز فراموش نکنم که دیگر تو نیستی

و من

چگونه خود را به انزوای تنهایی کشانیدم

خواستم چشمانت مرا برای ابدیت نفرین کنند

اما در باورم نیست که آنها بر کرشمه ی روز ازل نفرین کردند

خواستم ساعت روی دیوار به زمان فرمان ایست دهد

تا همیشه در کنار هم باشیم

اما صد افسوس که این ثانیه های عجول

برای دیدار آخر داستان لحظه شماری می کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:48  توسط میثم.  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:46  توسط میثم.  |